X
تبلیغات
رایتل

الفبا من

الفبا من
جمعه 3 مرداد 1393

کبوتر سفید

توضیح مهم : 

این داستانها برای وقتیه که من سه سال و نیمه بودم و مامانم اونها رو برام یاد داشت کرد .

مرسی مامان جونم :

یه روز امیر پیش کبوترهاش می ره و می بینه کبوتر سفیدش توی قفس افتاده . کبوتر سیاه با کبوتر سفید از قبل با هم مشکل داشتند و بارها کبوتر سیاه به او حمله و او را زخمی کرده بود .  

امیر کبوتر زخمی رو از توی قفس در آورد تا پرستاریش را بکند ولی فایده ای نداشت . کبوتر سفید که سخت زخمی شده بود می میره .  

همه ی کبوتر ها حتی خود کبوتر سیاه از این اتفاق ناراحت شده بودند . امیر بعد از مدتی دو کبوتر سفید و خاکستری خرید که یکی زن بود و یکی مرد .  

چند وقت گذشت و کبوترها داشتند کبوتر سفید و ماجرای اتفاق افتاده را فراموش می کردند که دیدند کبوتر سفید داخل قفس افتاده و ناراحت است . همه ناراحت شدند و فکر کردند این هم مثل آن یکی توسط کبوتر سیاه زخمی شده و دارد می میرد ولی اون داشت تخم می گذاشت . وقتی باقی کبوترها ماجرا را فهمیدند خیلی خوشحال شدند .  

جوجه تخم را می شکند و به دنیا می آید . کبوترها از به دنیا آمدن جوجه خوشحال شدند و وقتی پرواز یاد گرفت خوشحال تر شدند . 

آنها پیش کبوتر سیاه رفتند و از فکر اشتباهی که در مورد او کرده بودند ، معذرت خواستند .

نظرات (3)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
یکشنبه 12 مرداد 1393 ساعت 15:53
+ مهدی
راستی که صدرا جان یه دونه یی .
کاش میفهمیدیم زود قضاوت نکنیم .
امتیاز: 0 0
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 21:08
+ سهیلا
درسته صدرا جان نباید زود قضاوت کرد
آفرین به تو و ذوق و قریحه ات برای داستان نویسی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم که به وبلاگ من سرزدید .
شنبه 4 مرداد 1393 ساعت 14:18
+ افتاب
سلام.

چند روز پیش یه بچه گنجشک تو حیاط خونمون پیدا کردم که هنوز چشماش باز نشده بود و هیچی پر نداشت و مرتب سرشو میاورد بالا و غذا میخواست .

منم بهش غذا دادم و گذاشتمش تو جعبه انگشترم آخه خیلی کوچیک بود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اتفاق جالبی بود کاش همه ی انسان همین طور باشند .