X
تبلیغات
رایتل

الفبا من

الفبا من
یکشنبه 16 شهریور 1393

کادو عید

توضیح مهم : 

این داستانها برای وقتیه که من سه سال و نیمه بودم و مامانم اونها رو برام یاد داشت کرد .

مرسی مامان جونم : 

سال جدید میلادی شروع می شه و بابا نوئل با لباس قرمز و ریش بلند سفید و کوله پشتی در خانه ها می ره و برای بچه ها و بعضی از بزرگ ترها کادو می بره . تمام کادوها را می ده و می مونه کادو برادرش . بابانوئل به خانه ی برادرش می ره و در می زنه ولی کسی در را باز نمی کنه . 

فردای آن روز بابانوئل باز هم به خانه ی برادرش می رود و باز هم پشت در می ماند . روز بعد بابانوئل به خانه ی برادرش می رود و برادرش در را باز می کند . 

برادر از گرفتاری هایش برای تهیه کادوی عید برای بچه ها می گوید و اینکه این مدت هر روز برای تهیه کادو به بازار می رفته است . برادر بابانوئل " بابا نوروز بود " که برای بچه های ایرانی کادو می آورد .

جمعه 3 مرداد 1393

کبوتر سفید

توضیح مهم : 

این داستانها برای وقتیه که من سه سال و نیمه بودم و مامانم اونها رو برام یاد داشت کرد .

مرسی مامان جونم :

یه روز امیر پیش کبوترهاش می ره و می بینه کبوتر سفیدش توی قفس افتاده . کبوتر سیاه با کبوتر سفید از قبل با هم مشکل داشتند و بارها کبوتر سیاه به او حمله و او را زخمی کرده بود .  

امیر کبوتر زخمی رو از توی قفس در آورد تا پرستاریش را بکند ولی فایده ای نداشت . کبوتر سفید که سخت زخمی شده بود می میره .  

همه ی کبوتر ها حتی خود کبوتر سیاه از این اتفاق ناراحت شده بودند . امیر بعد از مدتی دو کبوتر سفید و خاکستری خرید که یکی زن بود و یکی مرد .  

چند وقت گذشت و کبوترها داشتند کبوتر سفید و ماجرای اتفاق افتاده را فراموش می کردند که دیدند کبوتر سفید داخل قفس افتاده و ناراحت است . همه ناراحت شدند و فکر کردند این هم مثل آن یکی توسط کبوتر سیاه زخمی شده و دارد می میرد ولی اون داشت تخم می گذاشت . وقتی باقی کبوترها ماجرا را فهمیدند خیلی خوشحال شدند .  

جوجه تخم را می شکند و به دنیا می آید . کبوترها از به دنیا آمدن جوجه خوشحال شدند و وقتی پرواز یاد گرفت خوشحال تر شدند . 

آنها پیش کبوتر سیاه رفتند و از فکر اشتباهی که در مورد او کرده بودند ، معذرت خواستند .

شنبه 28 تیر 1393

حوصلم سر رفته

حوصلم سر رفته

می خوام بازی کنم 

چیزی ندارم که باهاش بازی کنم .

فقط سه تا چیز دارم.

دوچرخه، اسکو تر، اسکیت برد .

دوچرخه م توی زیرزمین داره خاک می خورد .

اسکوترم هم دست یکی دیگه ست و داره حال می کنه .

اسکیت بردم توی ماشین داره خواب می کنه .

حالا تو بگو !

من چکار کنم .

چیزی ندارم که باهاش بازی کنم .

جمعه 27 تیر 1393

فرشته خونی

توضیح مهم : 

این داستانها برای وقتیه که من سه سال و نیمه بودم و مامانم اونها رو برام یاد داشت کرد .

مرسی مامان جونم :

  

تا حالا فرشته خونی دیدی ؟ 

ندیدی ؟ 

راجع بهش چی، چیزی شنیدی ؟ 

نشنیدی ؟ 

باورم نمیشه ، کسی فرشته خونی ندیده باشه و راجع بهش چیزی نشنیده باشه . 

با این حال توضیحی در خصوص زندگی فرشته خونی میگم : 

فرشته های خونی دو تا بال دارند مثل باقی فرشته ها با مامان و باباشون زندگی میکنند مثل آدما و با همون ها روی ابرها پرواز می کنند . هوهو می کنند مثل جغدها و به شکل خون در میان و از روی ابر می پرن توی آب . هر آبی میتونه باشه دریا ، رودخونه ، استخر ، حتی حوض . فرشته خونی به هر شکلی در میاد : هلو یا شاید گل .

جمعه 20 تیر 1393

بابا جونم

این شعر مربوط میشه به وقتی که سه سال و نیم بودم :

بابای خوب و عزیزیم ، 

بابایی که با من بازی میکنی 

بابای خوبم 

بابایی که میشی گوسفند ، منم میشم گوساله 

مامانم ، میشه گرگ و شیر  

تو هم میشی تانک 

 منم میشم بچه تانک   

( تعداد کل: 7 )
   1       2    صفحه بعدی